داستان آسایشگاه

منو های سایت

آخرین ارسال های انجمن


 

در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

منبع:beytoote.com

برچسب ها : داستان طنز , داستان کوتاه طنز پیرزن آسایشگاه سالمندان , داستان های جالب و خنده دار , داستان های باحال و خنده دار , داستان هاي كوتاه طنز , داستان کوتاه طنز , داستان کوتاه و آموزنده آسایشگاه ,
بازدید : 328 تاریخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | نویسنده : admin | نظرات ()

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آمار سایت

کل مطالب : 1657
کل نظرات : 126
افراد آنلاین : 4
تعداد اعضا : 700
بازدید امروز : 629
باردید دیروز : 750
گوگل امروز : 55
گوگل دیروز : 67
بازدید کلی : 2,418,633

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

آرشیو

کد های اختصاصی


x بستن پنجره
تبلیغات

پشتیبانی

ابزار هدایت به بالای صفحه

کاربران

اوقات شرعی

اوقات شرعی

محاسبه قبوض

نوبت دهی اینترنتی

شبکه های اجتماعی



خدمات اینترنتی