close
تبلیغات در اینترنت

پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

درباره سایت

سلام به وب من خوش آمدید دوستان و همراهان عزیز از اینکه مهمان این وب هستید بسیار سپاسگزارم منتظر نظرات سازنده ی شما دوستان هستم
آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 1519
کل نظرات : 113
آمار کاربران
افراد آنلاین : 7
تعداد اعضا : 647

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 1,565
باردید دیروز : 1,605
گوگل امروز : 176
گوگل دیروز : 216
بازدید هفته : 4,417
بازدید ماه : 30,239
بازدید سال : 171,470
بازدید کلی : 1,142,075
آرشیو
لینک های ورزشی

منو های سایت

تبادل لینک

آخرین ارسال های انجمن
 پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

 

پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»


پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.


پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالی که نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت. آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود.


در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید: «این مرد که بود؟»


پرستار با حیرت جواب داد: «پدرتون!»


سرباز گفت: «نه اون پدر من نیست، من تا به حال او را ندیده بودم.»


پرستار گفت: «پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»


سرباز گفت: «می دونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»


پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «آقای ویلیام گری...»


دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط  آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.

 

منبع:pandamoz.com

 



نویسنده : admin
بازدید : 76
دوشنبه 17 ارديبهشت 1397
نظر ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
اطلاعات کاربری
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
تبادل لینک هوشمند
نظرسنجی
دانشجو یا فارغ التحصیل چه رشته ای هستید؟




نظرشما درباره وبسایت ؟




کدهای اختصاصی


x بستن پنجره
تبلیغات
اوقات شرعی
اوقات شرعی
محاسبه قبوض

نوبت دهی اینترنتی

شبکه های اجتماعی


خدمات اینترنتی